صفحه نخست دانشکده علامه سيد مرتضي عسکري تأليفات
علامه عسکري(ره)
مقالات انتشارات پايان نامه ها کتابخانه ارتباط با ما
ولادت حضرت محمد(ص)،امام صادق(ع)،امام حسن عسکري(ع)

ماه فرو ماند از جمال محمد

سرو نباشد به اعتدال محمد

 

قدر فلک را کمال و منزلتي نيست

در نظر قدر با کمال محمد

ميلاد مسعود پيامبر اکرم صلي الله عليه و آله – اول عام الفيل / ۱۷ ربيع الاول

آخرين پيامبر الهي در 17 ربيع الاوّل از پدري به نام "عبدالله بن عبدالمطلب" و مادري به نام " آمنه بنت وهب" ديده به جهان گشود و با انوار رخسار و جمال منوّرش، جهان تيره و تاريک، به ويژه عربستان را روشن گردانيد. پدرش عبدالله بن عبدالمطلب، پيش از تولد فرزندش محمد(ص)، در حالي که همسرش آمنه، به چنين فرزندي، حامله بود، به همراه ساير بازرگانان قريش، جهت سفر تجاري عازم شام گرديد و در بازگشت از شام، در يثرب (مدينه منوّره) بيمار شد و در همان جا درگذشت و توفيق ديدار نوزاد خويش را نيافت. وفات عبدالله، دو ماه و به روايتي هفت ماه پيش از تولد فرزندش حضرت محمد(ص) بود. امّا آمنه، مادر گرامي رسول خدا(ص)، که به تقوا، عفت و پاکيزگي در ميان بانوان قريش معروف بود، پس از تولد نور ديده‏اش حضرت محمد(ص)، چندان در اين دنياي فاني زندگي نکرد. وي، دو سال و چهار ماه و به روايتي شش سال، پس از ميلاد رسول خدا(ص)، در بازگشت از يثرب، در مکاني به نام "ابوا" بدرود حيات گفت و در همان مکان مدفون شد.

رسول خدا(ص) پس از تولد، در کفالت جدش عبدالمطلب، بزرگ و سيد قريش مکه، قرار گرفت. عبدالمطلب جهت شير دادن نور ديده‏اش محمد(ص)، در آغاز وي را به "ثويبه"، آزاد شده ابولهب سپرد ولي پس از مدتي وي را به "حليمه دختر عبدالله بن حارث سعديه" واگذار کرد. حليمه، در ظاهر اگر چه دايه وي بود، ولي در حقيقت به مدت پنج سال از او مراقبت و مادري کرد.

پيامبر اسلام(ص) از دوران کودکي داراي دو نام بود. يکي "محمّد" که جد بزرگوارش عبدالمطلب، براي وي برگزيد و ديگري "احمد" که مادر ارجمندش آمنه، آن را انتخاب کرده بود. از امام صادق(ع) روايت شد که ابليس، پس از رانده شدن از رحمت الهي، مي‏توانست به هفت آسمان رفت و آمد کند و خبرهاي آسماني را گوش دهد، تا اين که حضرت عيسي(ع) ديده به جهان گشود، از آن پس، ابليس از سه آسمان فوقاني ممنوع شد و تنها در چهار آسمان پايين‏تر، رفت و آمد مي‏کرد. ولي چون حضرت محمد(ص) به دنيا آمد، ابليس از تمام آسمان‏ها رانده شد و رفت و آمدش ممنوع گرديد و غير از او، تمامي شياطين نيز با تيرهاي شهاب از آسمان رانده شدند.

هم چنين روايت شده است که هنگام ولادت فرخنده حضرت محمد(ص)، ايوان کسري شکاف برداشت و چند کنگره آن فرو ريخت و آتش آتشکده بزرگ فارس خاموش شد؛ درياچه ساوه خشک گرديد؛ بت‏هاي مکه سرنگون شدند؛ نوري از وجود آن حضرت به سوي آسمان بلند شد که شعاع آن فرسنگ‏ها را روشن کرد؛ انوشيروان، پادشاه ساساني ايران و مؤبدان بزرگ دربار وي، خواب‏هاي وحشتناکي ديدند؛ پس از استقرار در زمين، گفت: «اَللّهُ أکْبَرُ وَ الْحَمْدُ لِلّهِ کَثيراً، سُبْحانَ اللّهِ بُکْرَهً وَ أصيلاً». گفتني است که تاريخ نگاران و سيره نويسان شيعه و اهل سنت، با اين که در سال و ماه تولد آن حضرت، اتفاق نظر داشته و مي‏گويند که آن حضرت در اوّل عام الفيل، برابر با سال 570 ميلادي و در ماه ربيع الاوّل ديده به جهان گشود، ولي درباره روز تولد وي، اختلاف نظر دارند. شيعيان، معتقدند که رسول خدا(ص) در روز جمعه، مصادف با 17 ربيع الاوّل، به دنيا آمد و اهل سنت مي‏گويند که تولد وي، روز دوشنبه دوازدهم ربيع الاوّل بوده است. اما از اين که سال تولد پيامبر(ص) را "عام الفيل" مي‏نامند، بدين جهت است که دو ماه و هفده روز پيش از تولد پيامبر(ص)، يعني در نخستين روز محرم سال 570 ميلادي، فيل سواران "ابرهه" به مکه هجوم آورده و قصد نابودي کعبه و مسجدالحرام را نمودند ولي با معجزه شگفت الهي سرکوب شدند.

* * *

17 ربيع الاول - زادروز فرخنده امام جعفر صادق عليه السلام - سال 83 هجري قمري

امام جعفر صادق(ع) در روز جمعه، به هنگام طلوع فجر و به روايتي در روز دوشنبه، هفدهم ربيع‏الاوّل سال 83 قمري ديده به جهان گشود و عالم انساني را با انوار طيّبه خويش تابناک نمود. پدرش امام محمد باقر(ع) وي را به نام عموي نياکانش جعفر طيّار(ع)، "جعفر" نام نهاد. حضرت جعفر بن محمد(ع) داراي يک کنيه معروف به نام "ابوعبدالله" و دو کنيه غير معروف به نام‏هاي " ابواسماعيل" و " ابوموسي" بود. هم چنين، داراي القابي چند بود که معروف‏ترين آن‏ها عبارت است از: صادق، صابر، طاهر و فاضل.

شيعيان و محبّان اهل بيت(ع)وي را به " صادق آل محمد(ص) " مي‏شناسند. زيرا آن حضرت، هرگز سخني جز راست و درست، چيزي نفرمود. پدر ارجمندش، امام محمد باقر(ع) است که نَسَب وي با دو واسطه به امير مؤمنان حضرت علي(ع) و با سه واسطه به پيامبر اکرم(ص) منتهي مي‏گردد.

مادر گرامي امام جعفر صادق(ع)، فاطمه، معروف به " اُمّ فروه" از زنان نيکو سرشت، نيکوکار و نيکو رفتار عصر خويش بود. اين بانوي باتقوا و متدّين، از جهت فضيلت و منقبت، سرآمد زنان روزگار خود به شمار مي‏آمد و امام صادق(ع) در شأن و مقام وي فرمود: مادرم از زناني بود که ايمان داشت، تقوا پيشه کرده و نيکوکاري مي‏نمود و خدا، نيکوکاران را دوست دارد.

امام جعفر صادق(ع) به مدت دوازده سال، حيات با برکت جدّ گرامي‏اش امام زين العابدين(ع) را درک کرد و از مکتب تربيتي و علمي وي بهره وافر يافت. هم چنين، آن حضرت به مدت 32 سال از وجود شريف پدرش امام محمد باقر(ع) برخوردار بود و در تمام رويدادهاي مهم در کنار پدر ارجمندش قرار داشت. مدت امامت امام جعفر صادق(ع)، 33 سال و ده ماه (از ذي حجه سال 114 تا 25 شوال سال 148 قمري) بود و در ايّام زندگي با برکت خويش با خلافت غاصبانه چند تن از خلفاي اموي و دو تن از خلفاي عباسي به شرح ذيل معاصر بود:

1. عبدالملک بن مروان (65 – 86 ق(

2. وليد بن عبدالملک (86 - 96 ق)

3. سليمان بن عبدالملک (96 – 99ق)

4. عمر بن عبدالعزيز (99 - 101 ق)

5. يزيد بن عبدالملک (101 - 105 ق)

6. هشام بن عبدالملک (105 - 125 ق))

7. وليد بن يزيد (125 - 126 ق)

8. يزيد بن وليد (126 - 126 ق)

9. مروان بن محمد (126 - 132 ق)

10. ابوالعباس سفاح (132 - 136 ق)

11. منصور دوانقي (136 - 158 ق)

گفتني است که نُه نفر اوّل از طايفه بني اميه و دو نفر آخر از خاندان بني عباس بودند و آن حضرت از هر دو طايفه، سختي‏ها و بي‏مهري‏هاي فراواني ديد؛ اما چون آن امام بزرگوار در انتهاي دوران خلافت ستم کارانه امويان و در آغاز خلافت فريب‏کارانه عباسيان مي‏زيست، فرصت مناسبي به دست آورد تا در زمان انتقال خلافت از يک طايفه غاصب، به طايفه غاصب ديگر و سرگرم شدن آنان به يکديگر، مکتب اهل بيت(ع) را به مسلمانان بشناساند و زمينه ترويج و تبليغ اين مکتب را مهيّا سازد و از اين راه، بيشترين بهره را نصيب اسلام و مسلمانان نمايد.

آن حضرت با تشکيل حوزه علميه و تعليم شاگرداني مبرز، چون هشام، زراره و محمد بن مسلم، تحول شگرفي در جهان اسلام و مذهب شيعه پديد آورد و جهانيان را با اسلام ناب محمدي(ص) و مکتب حيات بخش اهل بيت(ع) آشنا ساخت. به همين جهت، وي را پايه گذار مذهب "اماميه" دانسته و شيعيان امامي اثناعشري را " شيعه جعفري" مي‏گويند. سرانجام اين امام همام، در 65 سالگي به وسيله زهري که منصور دوانقي، به واسطه عوامل و مزدوران خود در مدينه، به آن حضرت خورانيد، مسموم شد و به خاطر شدت زهر، به شهادت رسيد. تاريخ شهادت وي، 25 شوال سال 148 قمري مي‏باشد. امام موسي کاظم(ع) به همراه ساير فرزندان امام جعفر صادق(ع)، بدن مطهر پدر را پس از غسل، کفن و نماز، در جوار قبر پدر و جدش و عموي پدرش در قبرستان بقيع به خاک سپردند.

* * *

سالروز ولادت امام حسن عسكري عليه السلام

حضرت امام حسن عسكرى(ع) در سال 232 هجرى قمرى در روز هشتم ماه ربيع الثانى در شهر مدينه به دنيا آمد، پدر آن حضرت امام بزرگوار حضرت هادى، و مادرش خانمى به نام حديثه بود. نام ايشان حسن، و كنيه آن بزرگوار ابومحمّد و از القاب ايشان زكى و عسكرى است.

آنچه از صفات بزرگ و فضائل كه لازمه امامت است در آن حضرت جمع بود، يعنى: در علم، زهد، كامل بودن در عقل و خرد، عصمت، شجاعت، كرم و بزرگوارى از تمام مردم زمان خود برتر بود، و علاوه بر نصوص كه از پيامبر(ص) و امامان گذشته درباره امامت آن حضرت وارد شده بود، حضرت امام هادى(ع) يعنى پدر بزرگوارشان نيز تصريح به امامت آن جناب فرمودند، و در روايتى كه مرحوم شيخ مفيد(ره) در كتاب گرانقدر ارشاد نقل كرده است، حضرت امام هادى(ع) چهار ماه قبل از شهادت امام عسكرى(ع) را وصىّ خود قرارداد، و به امامت آن حضرت تصريح كرده وگروهى از دوستان و شيعيان را بر اين امر گواه گرفت.

آن حضرت در ميان مردم و بزرگان وحتّى افراد مخالف از احترام خاصى برخوردار بود، به حدّى كه حتى ناخواسته آن حضرت را احترام مى كردند. در اينجا به همين مناسبت و براى آنكه فضل آن بزرگوار براى خواننده عزيز معلوم شود، داستانى را كه مرحوم شيخ مفيد(ره) در كتاب ارشاد نقل كرده است مى آوريم.

مرحوم شيخ مفيد(ره) از ابن قولويه نقل كرده است كه: احمد بن عبيدالله بن خاقان متصدى املاك و خراج شهر قم بود كه از طرف بنى عباس به اين كار گماشته شده بود، پس روزى نام علويان و مذهب آنان، در مجلس او برده شد و او مردى بود كه با اهل بيت دشمنى بسيار داشت. در عين حال گفت: من مردى از علويان مانند حسن بن على «حضرت امام عسكرى» در وقار و آرامش وعفّت و پاكدامنى و بزرگوارى در نزد خاندان خود نديده و نشناخته ام، به طورى كه همه فاميل او را بر سالمندان و بزرگان خود مقدّم مى داشتند، همچنين همه سران لشگر و وزراء وعموم مردم او را بر سايرين مقدم داشته احترام مى كردند.

روزى پدرم براى ديدار با مردم نشسته بود، و من بالاى سر او ايستاده بودم، ناگاه دربانان آمده وگفتند: ابومحمّد ابن الرضا بر در خانه است، پدرم به آواز بلند گفت: اجازه اش دهيد تا وارد شود. من از آنچه از ايشان شنيدم و از جرأت آنان كه نام مردى را در حضور پدرم با كنيه نام بردند متعجب شدم، با آنكه جز خليفه يا وليعهد، يا كسى را كه سلطان دستور داده بود نزد پدرم، با كنيه نام نمى بردند. پس ديدم مردى گندمگون، خوش اندام، خوش صورت، جوان، با جلالت و هيبتى نيكو وارد شد. چون چشم پدرم به او افتاد، از جا برخاست و چند قدم به سوى او رفت، و من به ياد ندارم با هيچ يك از بنى هاشم و افسران و بزرگان چنين رفتارى كرده باشد، چون به او نزديك شد او را در آغوش كشيده صورت و سينه او را بوسيد، و دست او را گرفته بر مسند خود كه روى آن مى نشست نشانيد، و در كنار او نشسته رو به او كرد و با او به گفتگو پرداخت.

در ضمن سخنان به آن حضرت مى گفت: قربانت شوم، فدايت شوم، و من همچنان از آنچه مى ديدم در تعجب بودم، در اين هنگام دربانان آمدند، و خبر از ورود «موفق» برادر خليفه دادند، امّا پدرم همچنان سرگرم گفتگو با امام عسكرى(ع) بود اعتنايى به آنچه دربانان گفته بودند نكرد، تا زمانى كه غلامان و نوكران برادر خليفه آمدند، پدرم در اين حال آن حضرت را با احترام و عزت هر چه تمام تر بدرقه كرد، و به طورى كه موفّق آن حضرت را نبيند او را در آغوش كشيده و با آن حضرت خداحافظى كرده و آن بزرگوار رفتند. من كه همچنان متعجب بودم به نوكران گفتم: واى بر شما اين چه كسى بود كه شما و پدرم او را اين چنين احترام نموديد؟ گفتند: اين شخص مردى علوى است به نام حسن بن على ومعروف به ابن الرضا، من همچنان در تعجب بودم تا آنكه شب شد، و رسم پدرم آن بود كه شبها بعد از نماز گزارش كارهاى روزانه را تنظيم مى كرد، چون نماز را خواند در برابر او نشستم، گفت: اى احمد كارى دارى؟

گفتم: آرى، اگر اجازه دهى پرسش كنم، گفت: اجازه ات دادم، گفتم: پدر جان اين مردى كه امروز به اينجا آمد و تو به او مى گفتى: پدر و مادرم فداى تو، و آنچنان او را احترام كردى كه بود؟ گفت: پسر جان اين امام و پيشواى رافضيان حسن بن على معروف به ابن الرضا است، سپس كمى سكوت كرده و من نيز ساكت بودم، آنگاه گفت: پسر جان! اگر خلافت و زمامدارى از خاندان بنى العباس بيرون رود، هيچ كس از بنى هاشم غير او شايسته خلافت نيست، و اين به خاطر برترى و فضل و پاكدامنى و پارسايى و زهد و عبادت و خوش خلقى و شايستگى اوست، و اگر پدرش را ديده بودى مردى بود خردمند و هوشيار و دانشمند.

احمد مى گويد: من كه اين سخنان را از پدرم شنيدم و آن رفتار را با امام عسكرى(ع) از او ديدم دچار حيرت و خشم و سرگردانى شدم، بعد از آن تصميم گرفتم كه خود در اين باره تحقيق كنم، به دنبال اين تصميم از افراد مختلف راجع به او پرسيدم، از هيچ يك از بنى هاشم، و سركردگان و نويسندگان و قاضيان و فقهاء و ديگر مردم نپرسيدم جز آنكه همه به فضل و كمال او اعتراف كرده او را مردى محترم شمردند، از اين رو مقام و شخصيت او در نظرم بزرگ شد، زيرا ديدم دوست و دشمن او را به نيكى ياد كرده تمجيد و ستايش مى كنند. آن بزرگوار همانند پدران گرامى خويش از چنان اخلاق و رفتار والائى برخوردار بود كه دشمنان نيز تحت تأثير اخلاقش قرار مى گرفتند، به عنوان مثال آن حضرت را به زندانبانى به نام على بن اوتاش سپردند، اين شخص به شدّت با خاندان پيامبر دشمنى مى وزريد، و با آل ابى طالب با شدت و خشونت رفتار مى كرد، وقتى آن حضرت را به زندان او فرستاند به او گفتند: با او چنين و چنان رفتار كن، بيش از يك روز نگذشته بود كه آنچنان در مقابل امام(ع) تواضع مى كرد كه گونه بر خاك مى گذاشت، و سر بزير انداخته به آن بزرگوار نگاه نمى كرد، و هنگامى كه آن حضرت از زندان او بيرون رفت اين شخص از بهترين شيعيان شده بود، و اين بواسطه جلالت و مهابت و اخلاق امام عسكرى(ع) بود.

آن حضرت همانند پدران بزرگوارش داراى كرامات و معجزاتى نيز بوده اند كه مورخان نقل كرده اند و ما در اينجا فقط به ذكر دو مورد مى پردازيم.

اول: شخصى مى گويد: سر راه امام عسكرى(ع) نشستم، وقتى آن حضرت رسيد از تنگدستى خويش به آن بزرگوار شكايت كردم و قسم خوردم كه نه درهم و دينارى دارم و نه غذاى صبح و شام، آن حضرت فرمود: آيا به دروغ سوگند مى خورى با اينكه دويست دينار در زير خاك پنهان كرده اى، و اينكه مى گويم نه براى آن است كه چيزى به تو ندهم، اى غلام آنچه با خود دارى به او بده، غلامش صد دينار به من داد، سپس روى به من كرده فرمود: تو آن دينارها كه در زير خاك پنهان كرده اى در وقتى كه سخت بدانها نيازمند هستى از آنها محروم خواهى ماند، و راست فرمود، زيرا آن پول كه حضرت داد خرج كردم، و درهاى روزى بر من بسته شد، و به ناچار به سراغ پولى كه در زير خاك پنهان كرده بودم رفتم اما اثرى از آن نيافتم، بعد فهميدام كه پسرم جاى پولها را دانسته، و آنها را برداشته و گريخته است، و به هيچ چيز از آن پولها دست نيافتم.

دوم: شخصى به نام احمد بن محمد مى گويد: در زمانى كه مهتدى عباسى دست به كشتار مواليان ترك و وابستگان خود زد، من نامه اى به حضرت عسكرى(ع) نوشتم كه: سپاس خداى را كه او را از ما به خود سرگرم كرد، زيرا من شنيده بودم كه او شما را تهديد به قتل كرده است و گفته است كه: من ايشان را از روى زمين بر مى دارم، حضرت عسكرى(ع) به من نوشت: عمر او به اين كارها كفاف نخواهد داد، از امروز پنج روز بشمار و روز ششم پس از خوارى و ذلتى كه به او بر سر گشته خواهد شد، و چنان شد كه آن حضرت فرموده بود.

بعضي از كلمات حكمت آميز حضرت امام حسن عسكرى(ع):

1. فرمود: جدال مكن ميرود خوبى و حسن تو و مزاح مكن كه جرئت مى كنند و دلير مى شوند بر تو.

2. فرمود: از تو اضح است آنكه سلام كنى بر هر كس كه ميگذرى بر او، و آنكه بنشينى در جائى كه پست تر است از مكان شريف مجلس.

3. فرمود: پارساترين مردم كسى است كه توقف كند نزد شبهه، و عابدترين مردم كسى است كه بپا دارد فرائض را، و زاهدترين مردم كسى است كه ترك كند حرام را، و از همه مردم كوشش و مشقّتش بيشتر است كسى كه ترك كند گناهان را.

4. فرمود: مشغول نسازد تو را روزى كه خدا ضامن آن شده از عملى كه بر تو فرض است.

5. فرمود: از ادب دور است ظاهر كردن خوشحالى نزد شخص غمناك.. .

دانشگاه علم وصنعت ايران (پايگاه مقاومت حضرت اميرالمؤمنين(ع))

ومرکز جهاني اطلاع رساني مرجع عاليقدر حضرت آيت الله العظمي فاضل لنکراني(ره)

 

دانشکده اصول الدين